از تاكسي هاي هفت تير - تجريش پياده مي شوم و بوي پيتزا پايم را به سمت رستوران ميكشاند. صداي آشنايي از پشت سرم ميپرسد:
- اين پيتزا كوچيكا چنده آقا؟
- 1300 تومن.
- سيب زميني چي؟
- 1000 تومن.
نگاهش ميكنم. همان پسري است كه تو پمپ بنزين اسدي هميشه آدامس و بيسكويت و خرت و پرت ميفروشد. همين چند روز پيش هم مثل معمول هميشه ديده بودمش و از او خريد كرده بودم كه مامور پمپ بنزين جلو آمد و در گوشم گفت:
«خانوم بيخود دلتون براي اين نسوزه. اينا پولدارن. سر و وضعش رو نمي بينيد؟»
- سر و وضع كه دليل نميشه. اگه احتياج نداشت كه كار نميكرد.
- از ما گفتن بود از شما نشنيدن، من حتي از يكي از رانندهها شنيدم اين بچهي صاحب همين جاست.
- آهان، باباش پمپ بنزين داره، اونم اينجا، بعد بچهش رو ميفرسته آدامس فروشي؟
- باور نمي كنيد؟ يه بار كه بر و بچ اينجا به پر و پاي اين بچه هه پيچيده بودند، انگار موي آقا بهزادو آتيش زده باشي. سه سوت بعد پيداش شد و بچههه همه چي رو گذاشت كف دستش و اونم حسابي پيچيد به بچهها.
كارت سوختم را برداشتم و پوزخندي زدم و سوار ماشين شدم.
- يه پيتزا نداريد كه يه خرده سوخته باشه يا كوچيكتر باشه كه 1000 تومن بشه؟
منتظرم صندوق دار نگاهم كند كه به او اشاره كنم، پيتزا را به او بدهد اما صندوقدار با صداي بلندي "نچ" ميكشد.
پسرك كمي اين پا و آن پا ميكند و بالاخره هزار تومني اش را به صندوقدار ميدهد و فيش سيب زميني را ميگيرد. من هم پول پيتزا را روي ميز ميگذارم و فيش ميگيرم و كنار باجهي تحويل ميروم.
پيتزاي مرا ديرتر از او تحويل ميدهند و مجبور ميشوم تقريبا دنبالش بدوم.
- هي پسر. يه دقيقه وايسا.
- بله خانم، كاري داشتيد؟
- من پولم كم بود، مي ياي با هم غذامون رو شريك بشيم؟ من از سيب زميني تو مي خورم و تو از پيتزاي من، قبوله؟
برق چشمان قهوهاي روشنش خيلي زود جايش را به ترديد ميدهد. كمي مكث ميكند و وقتي با سر كج كردنم دوباره سوال ميكنم كه "باشد؟"، ميگويد:
- باشه. قبوله.
- مي ياي بريم تو اين چمنها بشينيم؟
ميان چمنهاي كنار خيابان نشستهايم و پسرك مقابلم است. اولين باري كه ديدمش پنج، شش ساله بود. تو همين پمپ بنزين اسدي. هجده سالم شده بود و تازه ماشين بابا را بر مي داشتم كه بروم تمرين رانندگي، كه متوجه او شدم. نمي دانم چند وقت بود كه آنجا خرت و پرت مي فروخت، ولي خيلي از رانندهها و كاركنان پمپ بنزين او را مي شناختند. هميشه ميديدم كه با او خوش و بش ميكنند و ميگويند: «چطوري پهلوون؟» يا از او سيگار مي خواستند و او ميگفت: «بي خيال جناب. ما كه دشمن شما نيستيم بهتون سيگار بندازيم، اونم تو پمپ بنزين.»
اوايل تابستان كه من كلاس رانندگي ثبت نام كردم، پسر بچه گم و گور شد. حتي چند باري از مسئولان پمپ بنزين سراغش را گرفتم ولي آنها هم گفتند آنجا نميآيد. دروغ نگويم همان روزها هم دلم برايش تنگ ميشد و از ته دل آرزو داشتم دوباره ببينمش.
- ماشينت كو؟
- ماشينم؟ تو از كجا مي دوني من ماشين دارم؟
- يه 206 سفيد صندوقدار.
- نه بابا، نكنه شمارهش رو هم بلدي.
- شماره كه نه، ولي يك عروسك مشكي با لباي قرمزِ اينجوري پشتش زدي.
لبهايش را به حالت غنچه جلو آورده. بلند ميخندم.
- همهي مشتريهات، اينجور خوب يادت مي مونن؟
- همه كه نه ولي بعضيا چرا.
- حالا چرا من جزو اون بعضيام؟
لبخند ميزند و شانه بالا مي اندازد. دلم مي خواهد به موهايش دست بكشم و ببينم هنوز هم زبر است يا نه؟!!
موهاي زبرش را از همان سالها پيش به ياد دارم.
بعد از اين كه پسر بچه گم و گور شد، يك بار كه با پدرم براي تمرين رانندگي به بام تهران رفته بوديم ديدمش. ماشين را پارك كرده بوديم و زير انداز انداخته بوديم و نشسته بوديم. هميشه همين بود، به اسم تمرين رانندگي شبهايي كه هوا صاف بود، مي رفتيم بام تهران و آنقدر مي مانديم تا حسابي خلوت شود و زير آسمان، روي چمنها با هم دراز مي كشيديم و بابا از دوران ارتش و اتفاقاتي كه در حين خدمت در روستاها برايش پيش آمده بود، برايم حرف مي زد. آن روز بابا رفته بود توالتي، جايي و من روي حصير نشسته بودم و واكمن گوش مي دادم كه آمد جلوم و گفت: «آدامس لازم نداري؟»
انگار لحن كودكانه اش با تصوير كاملا واضحش توي ذهنم حك شده، موهاي قهوه اي روشن و پوست سفيد كك مكي.
- شما كه چيزي از سيب زميني من نخوردي. فقط دو تا. مگه قرار نشد نصف نصف كنيم؟
- سيب زميني نمي خوام. به جاي اين، بذار ازت يه عكس بندازم.
- نه خانوم. اون روز يه خانمه اومد تو پمپ بنزين، گفت بذار ازت عكس بندازم، هيچ جا چاپش نمي كنم، فرداش ديدم تو يه مجله عكس ما رو انداخته.
- پس تمام مجلهها رو هم ميخوني؟
- تمام مجلهها رو كه نه. ولي عكس خودمونو ديديم. باورتون نمي شه؟ به خدا راس مي گيم.
- خب حالا، من اون خانمه نيستم تو هم الان تو پمپ بنزين نيستي.
به ظرف پيتزا نگاه مي كنم كه يك تكه بيشتر توش نمانده كه لابد مال من است و به ظرف سيب زميني كه تا نصفه پر است. حدس مي زنم يكي دو تا سيب زميني كه بردارد راهش را مي گيرد و مي رود. اين وروجك مغرور را خوب مي شناسم. توي كيفم دنبال يك پانصد توماني مي گردم و به دستش مي دهم.
- مي ري دو تا نوشابه برامون بخري بياري؟
- شما كه گفتي پول نداري؟
جا مي خورم. حواسم نبود كه به چه بهانه اي با هم همسفره شده ايم.
- هزار تومن نداشتم ديگه. پونصد تومنه. نمي شد بگم كه سيب زميني نصفه بده، روم نشد.
- واسه شما مي خرم، واسه خودم نه.
- بخر ديگه، حالا يه بار مهمون من. مگه چي مي شه؟
با همان چشمان پرسشگر پنج سالگي اش توي چشمم نگاه مي كند و بلند مي شود و به طرف رستوران مي رود.
آن روز با ديدن او خوشحال شدم و با لبخند گفتم: «بله كه لازم دارم.»
آدامسي برداشتم و درشتترين پول توي كيفم را به او دادم. هميشه همين كار را ميكردم. از ديدن دستهاي كوچكش كه از هر جيب شلوار شش جيبش، پولهاي مچاله شده بيرون ميكشيد خوشم مي آمد.
- چرا ديگه نمي ياي پمپ بنزين اسدي؟
اين را كه گفتم سكوت كرد و غمي توي چشمهايش زبانه كشيد. باقي پول مرا پس داد و رفت سراغ يك خانوادهاي ديگر. به آنها هم كمي خرت و پرت فروخت و دوباره از جلوي من رد شد. كمي تعلل كرد و با خجالت گفت:
- مي شه بخوابم رو حصيرت؟ يه ديقه. مي خوام قولنجم رو بشكنم.
با سر اشاره كردم كه بخوابد. به پشت خوابيد و در حالي كه سر و پاهايش به زمين چسبيده بود، شكمش را داد بالا و با اين جور انحنا دادن به بدنش صداي ترق و توروق استخوانهايش درآمد. سپس روي زمين خوابيد و دستهايش را باز كرد و با صداي بلند گفت «آخيش» و با همان نگاه عجيبش به من كه بالاي سرش نشسته بودم خيره شد. من موهايش را نوازش كردم. موهايش خيلي زبر بودند. از موهاي تمام بچه هاي دوست و آشنا زبرتر. پسرك خيلي آرام، در حاليكه تو چشمهاي من خيره شده بود پرسيد: «تو مامان نداري؟»
با تعجب نگاهش كردم و جواب ندادم.
متعجب بودم از اين سوال يكدفعه و بي دليل. كم كم تصوير پسرك كه در سكوت من، تو چشمهايم نشسته بود، تار شد. پسرك بلند شد و ايستاد مقابلم. قد ايستادهي او، از قد نشستهي من كمي بلندتر بود، سرش را جلو آورد و گفت: «منم همين طور.»
جعبه اش را برداشت و به سمت سرازيري تپه، بناي دويدن گذاشت. با سرعت هر چه تمام، كفشهايم را نصفه نيمه پوشيدم و دنبالش دويدم ولي پيدايش نكردم. وقتي به حصير برگشتم، بابا، متعجب منتظرم بود.
- بفرماييد خانم.
جا ميخورم. متوجه آمدنش نشدم. دو تا نوشابه خريده يك ليوان بزرگ و يك ليوان كوچك. ليوان بزرگ را براي من گرفته. باقي پولم هم در دستش است.
- ببينم؟ يه سوال... تو يه مدت هم تو بام تهران آدامس مي فروختي؟ نه؟
- آره خانم. مال كوچيكيهامونه. از موقعي كه رفتيم مدرسه، تو پارك قيطريه بوديم، تا دو سال پيش كه نگهبوناي پارك عوض شدند و ما رو يه دل سير زدن. اونوقت برگشتيم همين اسدي.
پولهاي مچاله شدهي توي دستش را ميگذارد توي در جعبهي پيتزا. دلم مي خواهد از او بپرسم كه آن شب را به ياد دارد يا نه. دلم مي خواهد يك بار ديگر موهايش را نوازش كنم تا ببينم هنوز زبر هستند يا نرمتر شده اند. اين بچه، با نگاه مغرورش هميشه براي من سوال برانگيز بوده. روي لباسش كمي نوشابه مي ريزد.
- آخ ديديد چي شد خانوم؟ لابد راضي نبوديد. لباسمونو تازه خريده بوديم.
لك كوچكي افتاده روي پيراهن سبز روشنش كه با شلوار يشمي شش جيبش هماهنگ است. لبهايم را ميگزم و چپ چپ نگاهش ميكنم.
- خب حالا. چرا اخم مي كنيد خانوم. منظوري نداشتيم، شوخي كرديم.
مي خندم كه فكر نكند جدي جدي از دستش عصباني شدهام.
- حالا كه با هم دوست شديم، نمي ذاري يه عكس ازت بندازم؟
ني ني چشمانش ميخندد و دست ميكند توي موهايش كه چند وقتي است مثل مانكنهاي كانال مد، با ژل سيخ سيخ ميكندشان. سرش را كج ميكند و لبخند ميزند.
دوربين را بالا ميآورم و او را از توي لنز نگاه ميكنم. به بغل سرش دست ميكشم تا ببينم موهايش هنوز زبرند يا نه. به چشمهاي وروجكش كه نگاه ميكنم ميبينم كه با نگاه متعجبش دارد سين جيمم ميكند.
- شاخ شده بود موهات.
شاتر را فشار ميدهم. عكس پسرك روي مانيتور دوربين حك مي شود. به همان وضوحي كه توي ذهن من حك شده است. پسرك جعبه اش را بر مي دارد و يك آدامس توت فرنگي ميگذارد توي در جعبهي پيتزا، كنار صد و پنجاه تومني كه از پانصدتومان مانده بود.
- با اجازه. مرسي بابت زحمتتون.
- بيا پول آدامسو بگير.
- نه خانم. نميخوايم.
- نمي خوايم نداره. يعني چي؟
- حالا يه بارم مهمون من. مگه چي ميشه؟
ساكت ميشوم و فقط نگاهش ميكنم.
- خانم ما بايد بريم. مامانمون نگرانمون ميشه.
جا ميخورم و هزاران پرسش جديد در مورد اين پسرك مغرور و "مامانش" توي ذهنم صف ميكشند. آدامس و پول خردها را از توي در جعبه پيتزا بر مي دارم و با نگاهم و سر، كج كردنم، ميگويم كه برود. پسرك توي شلوغي آدمها گم مي شود.
وقتي پسر را نميبينم تازه متوجه ميشوم چقدر صداي موتور ماشينها با قار و قور موتورهايشان و جيغ و ويغ بوق هايشان بلند است. طبق معمول يادم مي آيد كه باز فراموش كرده ام. از كارهاي خودم خندهام ميگيرد، اين بار هم يادم رفت اسم او را بپرسم.