هووی عزرائیلِ ابله ! من هنوز زنده ام
م . روان شید
پنجشنبه 21/9/1387 ساعت 3 بامداد
عزیزی می گفت : یادمه آشپزی را خیلی دوست داشتی ، براش نوشتم : درسته ... هر وقت دلم میگیره یا احساس تنهایی می کنم آشپزی می کنم ، هر وقت گریه ام می گیره میرم توی آشپزخونه ، دلم نمی خواد عزرائیل مثل گاو بیاد سراغم و بگه : هی یارو وقتت تموم شد ، بریم ...
وقتی درد دارم ... وقتی به خودم می پیچم ... وقتی تنهایی مثل آوار میریزه سرم ، مثل همون گاو میرم توی آشپزخونه ، یه موسیقی میذارم و میرم توی آشپزخونه ، ترشی درست کردنِ نصفه شبی ، غذا درست کردنِ سحر گاهی ، نوشتن های گاه و بی گاه ... می خوام به اون ابله بگم که : هی الاغ زندگی توی خونه ی من ادامه داره ، اشتباه اومدی ، صدای موسیقی را نمی شنوی ؟ بوی غذا را حس نمی کنی ؟ زندگی را توی تنِ من نمی بینی ؟ آهای ! زنگِ خونه ی مرا اشتباه زدی ، دردِ کلیه داره منو می کشه ، خونریزی دارم ، دارم مثلِ سگ توی تنهایی به خودم می پیچم ، اما اشتباهی اومدی ، می بینی که دارم زندگی می کنم ، بوی زندگی را توی خونه ام حس کن ابلهِ بد قیافه !
هی آدمکش ! اینجا بوی سیر و سرکه میاد ، بوی غذا میاد ، بوی کتاب و نوشته میاد ، اینجا جای تو نیست ، برو سراغِ مرده ها ،
من هنوز زنده ام